جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

8-خاطرات روزهای سخت بارداری از اول تا الان (هفته ی هشتم )

1391/11/14 15:07
نویسنده : 💚رستا💙
29,923 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نخود فرنگی مامان ،
مامان تنبلت دیگه اصاب تو این خونه برای هیچکی نذاشته!!! شبه که میشه تا دیروقت بیداره و از انور تا لنگ ظهر میخابه!!

هرچی هم که مامان بیچارم صدام میکنه تا پاشم واسه صبحانه من انگاااار که نه انگاااار

نقل من ، مامان از همون هفته ی اول حاملگی متوجه حضور شما شد ، چه جوری؟؟ خوب معلومه دیگه ب خاطر اینکه اصلا انتظار ورود تو نداشتیم و من همش نگران بودم که نکنه ی وقت حامله بشم ، اما چون احتمالش خیلی کم بود پشت گوش انداختم ،نمیدونستم که انگور من شیطون تر از این حرفاست!!

جونم برات بگه که بعد از اینکه دچار تکرر ادرار شدم و اشتهام در همون هفته ی اول به اندازی ی فیل زیاد شد شک کردم و به محض برگشتن از مسافرت تنها رفتم بتا دادم ، که بتام ۲۵ بود ، همش خدا خدا میکردم که اشتباه باشه و نینی نباشه ، نتیجه مشکوک بود ۲ روز بعد تکرار شد و اینبار شد ۴۹ ، و این یعنی که نتیجه مثبت ، و شما بلاخره کار خودتو کردی !!!!

خوشگل من بعد از اون به غیر از درد و استرس و ناراحتی روحی مامانت مشکل دیگه ای  نداشت، هفته ی بعد رفتیم دکتر و مشاور و ... و با کلی دوندگی و کلنجار با خونواده خودم و شوشو  آخر سر قرار شد که شما موندگار بشی تو دله مامان جونت!!!

بازم گذشت تا رسید به هفته ی سوم روزه چهارم !! صب که از خواب بیدار شدم دلدرد داشتم تا اینکه تو هفته ی چهارم لک دیدم ، از فرداش خونریزی شورو شد و من ۴ روز تمام خونریزی غلیظ و شدید داشتم طوری که حتا از زمان های پری خونریزم شدید تر بود ، واقعا وحشتناک بود مامانی ، وقتی که دیدم خونریزی ادامه دار شده بعد از چهار روز با مامان و بابام رفتیم بیمارستان ، همه فکر میکردیم که شما سقط شدی ، من هنوز اون موقع زیاد به شما وابسته نبودم عسلی

بابام همش تو راه بهم میگفت که دیدی رستا خانم ، عاقبت دختری که به حرف مامان باباش گوش نمیکنه همینه ،
من از اولشم به این پسر اعتماد نداشتم ، تو هم با این عشق و عاشقیهای بیخود ببین چی به سر خودت و ما اوردی ...
منم که هم ناراحت بودم هم استرس داشتم هم از ی طرف میگفتم که چه بی دردسر سقط شد ، این همه از سقط میترسیدم اما زیاد سخت نبود فقط دلدرد و دلپیچه دشت!!!

چقدر احمق بود مامانت اون موقع عسلم ، البته یه جورایی هم بهش حق بده

همون شب با ی درد زجر آوری سونو واژینال شدم و هر لحظه آرزوی مرگ داشتم ، انقدر گریه کرده بودم که دکتر هم دیگه دلش به حالم سو خت و مجبور شد به مامانت مسکن بده ، از شانس بد من ،سونو نه تنها زود تموم نشد بلکه ،اون درد به اندازه ی ی قرن طول کشید چون دکترا نمیتونستن خوب تشخیص بدن و شک داشتن تو چیزی که میدیدن !!!!

آخر سر ، دکتر بخش با قیافه ی متاجبی گفت عجب شانسی داری!!! بچت سالم و ساک حاملگی هم تشکیل شده در بالای رحم و نینیت سقط نشده با این همه خونریزی!!!!!! اما دیواره ی رحم ریزش کرده بود مثل دوران پری

اما تو عشقم!!!!! هنوز من رو چسبیده بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلی دوا و آمپول بهم دادن و دکتر هم مطلقا بهم استراحت مطلق داد و از اون روز به بد جنبو جوش مامانت هم تعطیل شد!!!!

میبینی مامانت چه شانسی داره جلبک خودم!!!!!

بدش دوباره همه چی خوب شد و من دارو هامو میخوردم تا هفته ی ششم ، که باز دوباره جهنم شورو شد

اره فینگیلی مامان درست حدس زدی !!!
حالت تهوع!!!!

هر چی که می رفتم طرفش حالمو بهم میزد ، تنها چیزی که حالمو بد نمیکرد شامپو  maressiel  خارجی بود که بویه لیمو ترش میداد  و من عاشق بوش شده بودم و همش به خاطر اون میرفتم حموم!!! و البته از خوردنی ها لیموترش و لواشک ، بقیه چیزا به شدت حالمو بد میکرد، هیچی نمیتونستم بخورم ، نزدیک ۲ کیلو تو ۲ هفته لاغر شدم ، ضییف شدم، و وقتی که دل به هم خوردگی پیدا میکردم حس میکردم که همه دل و رودم داره میریزه بیرون ، گشنم میشد ، وحشتناک اما به هیچی نمیتونستم لب بزنم

ی شب از شدت گشنگی ،صدای روده هامو میشنیدم که به هم میپیچید اما جرات نداشتم برم تو آشپزخونه  ، از اینکه دوباره حالم بد بشه و دلو روده هم تا گلوم بیاد انزجار داشتم ، خانم های ویار دار میدونن چه حسه بدیه !! بابام چند روز پیش برام کلی لواشک گلین گرفته بود و منم اونارو درووردم و در نهایت گشنگی تقریبا ۵ -۶ تا لواشک ر با نمک خوردم ، بدش .... حالم بد شد.......فشارم که مادرزادی پایین بود رسید به نقطه ی ارجانسی  و مامانم و بابام بردنم بیمارستان ، انجا با تحریک مجبورم کردن همرو بیارم بالا ، فقط میدونم که مرگو جلوی چشمم میدیدم از بس زجر آور بود گلم ..... بدش خابوندنم تا بهم سرم مواد غذایی وصل کنن ، ١روز بیمارستان بودم ، برگشتم حالم بهتر بود اما هفته ی بد هم باز شورو شد و روز از نو روزی از نو

خلاصه خوب مامانتو اذیت کردی و میکنی شیطون بلا ، حالا منتظرم تا بیای فقط!!!!

راستی ضربان قلبت رو هم تو سونو شنیدن قربونت برم من ... ۹۱ بود نینی گلوی مامان ،فدای اون قلب گنجشکیت مادر جون

فقط میتونم بگم که :

       

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

wise
16 تیر 92 11:22
سلام عزیزم
امیدوارم هر اتفاقی که به صلاحته بیفته
اگه تو موندن نی نی کوچولوته انشاء الله به سلامتی به دنیا بیاد
اگرم نه ... تو حکمت خدا شک نکن
اما یه سوال ذهنمو مشغول کرد
پس شوهرت کجای این داستان بود
مدام مامان بابات باهات بودن که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


عزیزم اگه داستان زندگیمو از اول بخونی متوجه میشی
من اون مقه با زانیار نامزد بودم ، خونی پدر مادرم بودم
زمانی که نینی اومد تو دلم منو و زانیار هنوز عروسی نگرفته بودیم
راستی شما؟
شمیم
12 آبان 92 14:34
چقدرحشری بودین؟بچه بودین دیگه؟شماهافقط زندگی روتوسکس میبینین